...

دلم می خواد برم توی تاریکی بشینم پشت درب خونمون و سرم را بذارم به در خونه و به صدای توی خونه گوش بدم. آخه اون خونه زندان من بود. زندانی که زندانبان من و شکنجه کننده من، مادر و پدرم بودم. چقدر توی اون خونه اشک ریختم و ناله کردم. خدایا خدایا خدایا گوش می دی؟؟ خدایا می شنوی ؟؟؟ خدایا حواست به من هست ؟؟ من هیچ کس را به جز خودت ندارما. نکنه یه دفعه منو ول کنی. خدایا به فرشته بگو بیشتر مواظبم باشه. بگو تنهام نذاره. خدایا می ترسم. خدایا می ترسم از اینکه صاحب خونه بخواد خونه را بفروشه و من دیگه با این قیمت یه اتاق هم نمی تونم پیدا کنم. تازه از فرشته هم دور می شم. خدایا هیچ کس نیست بغلم کنه.امشب حالم خیلی بده. امشب دلم فقط خونه را می خواد حتی یه خونه سر و بی روح مثل همیشه. خدایا می دونم مریضم اما این روزا نمی خوام پام باز به مطب دکتر روانپزشک باز بشه. در یخچال از بالا تا پایین پر از قرصای خواب آور و افسردگیه. خدایا نذار از این بدتر بشم. خدایا دارم از پا در می یام. حس می کنم دیگه انگیزه ای برای زنده موندن ندارم. خدایا دلم می خواد برم بازم نجف و برم یه دل سیر کنار ضریح حضرت علی اشک بریزم. خدایا دلم بین الحرمین می خواد .دلم حرم حضرت ابوالفضل می خواد. دلم دلهره و ترس حرم امام حسین را می خواد. خدایا خدایا خدایا خدایا

.

به زير سقف اين خونه


منم مثل تو مهمونم


منم مثل تو مي دونم


تو اين خونه نمي مونم

بخون!

تا بحال شده است كه صبح علي‌الطلوع چشم كه باز مي كنيد و هنوز در گير و دار دل كندن از رختخواب نرم و گرم هستيد و كمي نيم خيز شده و كاملا ننشسته ايد و به بدنتان كش و قوس مي‌‌دهيد ناگهان با يك نفر سر يك موضوع پوچ و بي اهميت دعوايتان بشود، و يك دفعه فشار خونتان بچسبد به مغز سرتان و تمامي سلولهاي بدنتان شروع كند به لرزيدن؟ ها شده است تا بحال اين اتفاق بيفتد؟ مخصوصا وقتي در خانه خودتان و در تختخواب خودتان هم نباشيد؟ خير سرتان مهمان باشيد؟ واقعا روزي كه اينگونه آغاز شود را بهتر است از تقويم زندگي خط زد...

!

وقتی اعتبار و آینده ات را

در میان چهار گزینه

جست و جو می کنی

این نکته را فراموش نکن..

که برای ماندن در قلب اطرافیانت

نیازی به درصد های بالا نداری

دوست پشت کنکوری من !!!

میلاد تهرانی

خداوند

خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… دکتر علی شریعتی

تا حالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟؟ با هم باز ميشن - با هم بسته ميشن - با هم ميخندن - با هم گريه ميکنن - با هم ميچرخن . جالب اينجاس که هيچکدوم هم اون يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين !!!! حالا دقت کردي اين دو تا چشم فقط زماني که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه يکيشون بسته ...ميشه و اون يکي باز ميمونه (چشمک) . نتيجه گيري اخلاقي : دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو هم به هم ميزنه

روزی روزگاری!

 روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند؛غم,شادی,غرور,ثروت,عشق و... . روزی خبر رسید که قرار است تمام جزیره به زیر آب برود؛ پس تمام اهل جزیره قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند. اما عشق راضی به ترک جزیره نشد !چرا که او عاشق جزیره بود! آن لحظه فرا رسید و تمام جزیره به زیر آب رفت!عشق ازغرور که با کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببری؟ غرور گفت:نه تمام بدنت خیس و کثیف شده است و قایقم را کثیف می کنی.غم در نزدیکی عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آیا تو مرا با خود می بری؟ غم با صدایی حزن آلود گفت:آه عشق من خیلی غمگینم و احتیاج دارم تا تنها باشم! پس اینبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت:قایق من پر از طلا و جواهر است و دیگر جایی برای تو نیست! عشق اینبار از شادی کمک خواست.اما شادی آنقدر غرق در شادی و نشاط بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید. ناگهان صدایی مسن و خسته گفت:بیا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!!عشق از خوشحالی فراوان خود را به داخل قایق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی نام یاریگرش را بپرسد! آنها به خشکی رسیدند و پیره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهمید که حتی نام آن پیرمردرا هم نمی داند. از پیر دیگری پرسید آیا تو او را می شناسی؟گفت :آری او زمان است! عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!! پیرمرد گفت:آری زمان؛چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است

دو کاج

دو کاج(نسخه قدیم)  

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند

شاعر: محمد جواد محبت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دو کاج (نسخه ی جدید (

 در كنار خطوط سيم پيام ،خارج از ده دو كاج روئيدند

ساليان دراز رهگذران ،آن دو را چون دو دوست مي‌ديدند

روزي از روزهاي پائيزي ،زير رگبار و تازيانه باد

يكي از كاجها به خود لرزيد،خم شد و روي ديگري افتاد

گفت اي آشنا ببخش مرا ،خوب در حال من تأمل كن

ريشه‌هايم ز خاك بيرون است،چند روزي مرا تحمل كن

كاج همسايه گفت با نرمی

دوستی را نمی برم از یاد،

شاید این اتفاق هم روزی

 ناگهان از برای من افتاد.

مهر بانی بگوش باد رسید

 باد آرام شد، ملایم شد،

کاج آسیب دیده ی ما هم

 کم کمک پا گرفت و سالم شد.

میوه ی کاج ها فرو می ریخت

 دانه ها ریشه می زدند آسان،

 ابر باران رساند و چندی بعد

 ده ما نام یافت کاجستان ...

شاعر: محمد جواد محبت



 

مجید خراطها به بیمارستان منتقل شد

مجید خراطها هنرمندیکه در مناطق زلزله زده مشغول کمک رسانی بود، در مناطق آلوده دچار مشکل تنفسی و به بیمارستان منتقل شد، برای مجید عزیز آرزوی سلـامتی داریم!

شهر زیر زمینی پیامبر دروغین+عکس

به گزارش  جهان، شبکه خبری «راشاتودی» طی گزارشی به شهر مخفیانه‌ای در تاتارستان روسیه اشاره کرد که حدود ۷۰ مسلمان برای یک دهه در آنجا زندگی می‌کردند.

ادامه عكسها و خبر را در ادامه مطلب ببينيد

ادامه نوشته

تصویر جالب از ونیز

تنها



گفتمش همدم شبهایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد


گفتمش بی تو چه می باید کرد؟ عکس رخساره ی ماهش را داد


وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد


یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد