دلم می خواد برم توی تاریکی بشینم پشت درب خونمون و سرم را بذارم به در خونه و به صدای توی خونه گوش بدم. آخه اون خونه زندان من بود. زندانی که زندانبان من و شکنجه کننده من، مادر و پدرم بودم. چقدر توی اون خونه اشک ریختم و ناله کردم. خدایا خدایا خدایا گوش می دی؟؟ خدایا می شنوی ؟؟؟ خدایا حواست به من هست ؟؟ من هیچ کس را به جز خودت ندارما. نکنه یه دفعه منو ول کنی. خدایا به فرشته بگو بیشتر مواظبم باشه. بگو تنهام نذاره. خدایا می ترسم. خدایا می ترسم از اینکه صاحب خونه بخواد خونه را بفروشه و من دیگه با این قیمت یه اتاق هم نمی تونم پیدا کنم. تازه از فرشته هم دور می شم. خدایا هیچ کس نیست بغلم کنه.امشب حالم خیلی بده. امشب دلم فقط خونه را می خواد حتی یه خونه سر و بی روح مثل همیشه. خدایا می دونم مریضم اما این روزا نمی خوام پام باز به مطب دکتر روانپزشک باز بشه. در یخچال از بالا تا پایین پر از قرصای خواب آور و افسردگیه. خدایا نذار از این بدتر بشم. خدایا دارم از پا در می یام. حس می کنم دیگه انگیزه ای برای زنده موندن ندارم. خدایا دلم می خواد برم بازم نجف و برم یه دل سیر کنار ضریح حضرت علی اشک بریزم. خدایا دلم بین الحرمین می خواد .دلم حرم حضرت ابوالفضل می خواد. دلم دلهره و ترس حرم امام حسین را می خواد. خدایا خدایا خدایا خدایا