مثل حس های صد ساله میمانی.....
مثل کسانی که در وجود هم زیسته اند میشناسمت......
نگاهت بوی همان حال و هوایی را می دهد که می دانم ....از آن صدای خنده و طعم نان تازه می آید...!
مثل خم کوچه پس کوچه های یک روستا،
طعم یک آبادی کاه گلی و درخت گردویی که از پشت آن سر رفته است....!
مثل صدای آب می مانی....!
دلنشینی.....مثل باران،مثل بهار...!
مثل نور چشم کسانی هستی که شبانگاه از آسمان که نگاه می کنی...
ستاره های زمینند و می درخشند...!
اصلا تو خود ستاره ای........!
گاه برایم یک آرزو می شوی.....!
اینکه ببینمت و شاید تنها تو را حس کنم.....!
گاه فقط می خواهم که شاید روزی روزگاری از کنارم رد شوی...!
روزی تو را پشت ترافیک شهرمان ببینم....!
مثل وقت هایی که در آسانسورهایی که به آسمان راه دارد باز می شود و هر غریبه ای را ممکن است در آن ببینی......!
یا وقتی که صبح زود هوس می کنی که پنجره را باز کنی...!
و سری توی کوچه بچرخانی.......کاش تو را ببینم...!
تو هم مثل چیزهایی که به آنها نمیرسیم....!
مثل پرنده ای که سالها با او اخت می گیری و آب و غذایش می دهی....!
و مثل کودکت دوستش داری و به عادتهایش عادت می کنی....!
و او یک روز ناگهان و بی خبر میمیرد...!
مثل کسی که از او یک فرشته می سازی....ولی او به تو چیزی می گوید که آن را از بزرگترین هیولاهای کابوسهایت هم نشنیده بودی....!
مثل درسهایی که هفته ها و ماه ها و سالها می خوانی و بی نتیجه می ماند....!
مثل وقت هایی که دیگر چیزی تو را وادار نمی کند...آنقدر عمیق بخندی که روی صورتت چال بیفتد....!
مثل لبخند یک دل شکسته....!
مثل صبر کردن روی دردهای کهنه....و گاهی آهی کشیده تر .....مثل انتظار...!
فاظمه اسدی