دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد
دنیا بیستون است و روی هر ستون عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید و در گوشت نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد ، و جهان تلخ می شود.
تو اما باور نکن.عفریت فرهاد کش دروغ می گوید.زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست.
عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید.روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه میتوان ردی از عشق گذاشت ، وگرنه هیچکس باور نمیکند که این بیستون فرهادی داشت.
***
ما فرهادیم و دیگران به ما میخندند.ما فرهادیم و میخواهیم بر صخره های این دنیا ، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم ، از ملکوت تا مغاک.
عشق ، شیر و عشق ، شکر ، عشق ، قند و عشق ، عسل ، شیر و شکر و قند و عسل عشق ، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است.خسرو ما اما خداوند است.
ما به عشق این خسرو است که در بیستون مانده ایم.مابه عشق این خسرو است که تیشه به ریشه ی هرچه سنگ و صخره می زنیم.ما به عشق این خسرو ... وگرنه شیرین بهانه است.
***
ما می رقصیم و بیستون می رقصد.ما می خندیم و بیستون می خندد.بگذار دیگران هم به ما بخندند.آنها که نمیدانند خسرو ما چقدر شیرین است!!!