دل در تکای پوی او
قصر دل افروز جهان معمور گشت از خوی او
مسکین و زاران گشته است دل در فراق روی او
شب بود تاریک و سیه اما کجا گیسوی او
چون آب باشد در عطش چشم خمارین گوی او
چون رهنما و راهور زنجیر زلف و موی او
شد توتیای چشم من خاک قدم در کوی او
جانم فدای موی او سر در گریبان جوی او
گر گیرد این دستم چنان جان پر کنم در سوی او
گویی که این درد گران رفت از برم با بوی او
کیارش فرزین